جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۷
بازخوانی حماسه‌ شهدای دانش‌آموز در هرمزگان؛ وقتی درد میناب، روضه‌ قتلگاه را مجسم می‌کند

حوزه/ هفته گذشته اعضای شورای‌عالی حوزه‌های علمیه کشور ضمن سفر به استان هرمزگان، از مدارس و گلزار شهدای میناب بازدید کردند؛ سفری که روایتی جانسوز از فاجعه واقعه میناب، صبوری بی‌بدیل پدران و مادران شهدا و ضرورت پژوهش علمی پیرامون زندگی‌نامه این فرشته‌های آسمانی را به تصویر کشید.

به گزارش خبرگزاری حوزه از هرمزگان، هفته گذشته که اعضای محترم شورای عالی حوزه‌های علمیه کشور جهت بررسی مسائل استان به هرمزگان سفر کرده بودند، پیش از آیین تقدیر از پدران و مادران شهدای دانش‌آموز میناب، بازدیدی از مدرسه «شجره طیبه» و گلزار شهدای این شهر انجام شد؛ بازدیدی که بیش از یک روایت معمولی، تداعی‌گر حماسه‌ای از جنس عاشورا بود.

از فاجعه تا روضه‌ مجسم در بیمارستان میناب

روز واقعه در بندرعباس بودم؛ شب خودم را به میناب رساندم. خبر رسید که جمعی از فرزندانِ اقوام و آشنایان به شهادت رسیده‌اند. سراسیمه به بیمارستان حضرت ابوالفضل (ع) میناب رفتیم؛ فضایی مالامال از انباشت غم، با حضور پدران، مادران و مردم داغدیده. گفتند پیکرهای مطهر به دلیل جراحات شدید به‌سختی قابل شناسایی است و باید به سردخانه منتقل شوند…

وقتی وارد مسجد بیمارستان شدم، صحنه‌ای جانسوز بر روی پرده‌ی ویدئو پروژکتور خودنمایی می‌کرد؛ تصاویر کوله‌ها و نشانه‌هایی از پیکرهای تکه‌تکه شده با کدهایی معین به نمایش درآمده بود. خانواده‌ها با اضطراب نگاه می‌کردند تا اینکه ناگهان صدای ناله‌ی مادری بلند می‌شد که می‌گفت: «این بچه‌ی منه…» در آن لحظه، روضه‌ی قتلگاه سیدالشهداء (ع) برایم مجسم شد؛ با خود زمزمه کردم:

یا عقیله بنی‌هاشم، یا زینب کبری (س)! چه کشیدی وقتی به میان گودی قتلگاه آمدی… گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را / آخ، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را…

ضجه‌ها و ناله‌های این پدران و مادران، داغی بر دل می‌نشانید که توصیف‌ناپذیر بود.

تقاطع دل‌ها و فرشته‌هایی که آرزوها را برآورده می‌کنند

داخل مدرسه، عکسی از دانش‌آموز شهید دیدم که شباهت عجیبی به دخترم داشت؛ به‌گونه‌ای که ناخودآگاه احساس کردم پاره‌ی تنم آنجا تکه‌تکه شده است. روز اول مهر هم که دخترم را به مدرسه می‌بردم، به زبان آورده بود: «بابا، منم شهید می‌شم!» نام شهید را که نگاه کردم، دیدم هم‌اسم دخترم است…

در گلزار شهدا، مزار کوچک «حانیه» و برادرش «سبحان» در کنار هم آرام گرفته بودند. همان‌جا در دل آرزو کردم که ای کاش توفیق دیدار پدر و مادر این فرشته‌های آسمانی نصیبم شود.

غروب همان روز در مراسم تقدیر که با حضور آیت‌الله مروی در مسجد جامع برگزار شد، به دلیل کثرت خانواده‌های معظم شهدا، هدایا و قرآن‌ها هنگام ورود به آنان تقدیم می‌شد. اما در بخش نمادین مراسم، نخستین نامی که مجری اعلام کرد، والدین شهدای عزیز، «حانیه و سبحان احمدی طیفکانی» بود. زدم زیر گریه؛ چقدر زود این فرشته‌ها آرزویم را برآورده کرده بودند…

مرام و معرفتی از جنس آسمان

سخنان اثرگذار آیت‌الله مروی در این مراسم، تسلای دل داغدیدگان بود و اشک غم و اندوه آنان را به اشک شوق مبدل ساخت. وقتی توفیق همکلامی با پدر حانیه دست داد، او با وجود سن کم اما با قلبی به وسعت دریا گفت: «این‌ها بچه‌های من نبودند؛ بچه‌های همه‌ی مردم ایران بودند.» به او گفتم: «من خودم یک حانیه و آقارضا دارم و اکنون عمق حالت را درک می‌کنم.» او با افتخار، پدر دو شهید بود؛ مردی که شیفته‌ی اخلاق، مرام و معرفتش شدم.

ضرورت پژوهش و روایت علمی از زندگی شهدا

امروز بیش از هر زمان دیگری روشن است که ما این خانواده‌ها و این دانش‌آموزانِ شهید را چنان‌که باید نشناخته‌ایم. این‌ها چه کسانی بودند که این‌گونه تا پای جان در مکتب ایثار ایستادند؟ وظیفه‌ اهالی قلم، پژوهشگران و نهادهای علمی است که زندگینامه و ابعاد شخصیتی این شهدا را به‌صورت علمی، دقیق و ماندگار به رشته‌ی تحریر درآورند و روایت کنند تا این جلوه‌های درخشان در غبار روزمرگی گم نشوند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha